Emotional Winter

Speak to me
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away

How fast time passed by
The transience of life

wasted moments won't return
we will never feel again

Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun

And time is speeding by
The transience of life

wasted moments wont return
And we will never feel again

Emotional Winter

Speak to me
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you're not alone
Sleep tonight
Sweet summerlight
Scattered yesterdays, the past is far away

How fast time passed by
The transience of life

wasted moments won't return
we will never feel again

Beyond my dreams
Ever with me
You flash before my eyes, a final fading sigh
But the sun will (always) rise
And tears will dry
Of all that is to come, the dream has just begun

And time is speeding by
The transience of life

wasted moments wont return
And we will never feel again

هارمونی

 

من هر روز چاق تر می شوم

و تو هر لحظه نحیف تر.

سوی چشمانم کم می شود و تو

بارقه های امیدت فزون تر.

من روز هزار بار می میرم

و تو هر بار از خاکسترم جان می گیری.

من هر بار خواب عشق می بینم و

تو هر صبح عاشق می شوی.

گندش بزند این روزگار کج مرام

که هیچ چیزش مث قصه راست و پوست کنده نیست!

همه ی تلخی هاش برای من است

و تو هیچ دردت نیست.

 

 

 

آدرس وب لاگ جدیدم در بلاگفا:   گذشتن

www.gozashtan.blogfa.com

خداحافظ گاری کوپر

 

دوباره به حرف صالح ادنانی رسیدم. یک سال پیش پیشنهاد کرد که کتاب "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری رو بخونم. تنبلی کردم تا این روزای تعطیلی فرصت دست داد و سه روز میخکوب این کتاب شدم.

 

به این دیالوگ توجه کنید:

" جس٬ ملیونها و میلیاردها آدم تو این دنیا هست که همشون می تونن بی تو زندگی کنن. اما آخه چرا من نمی تونم. این درد رو کجا ببرم؟ من نمی تونم بی تو زندگی کنم. کاری که هر کسی می تونه بکنه٬ کاری که از یه بچه پنج ساله هم بر می آد از لنی بر نمی آد. تو هیچ سر در می آری؟"

 

من کتاب خیلی خوندم اما این کتاب یک چیزه دیگه ست. باور کنید. زبان و دنیاش با هیچ کتابی قابل مقایسه نیست. یک چیزی داره که هیچ کتابی نداره. یک چیزی که آدم نمی دونه چیه اما قلقلکش می ده. باور کنید.

 

همراه شو عزیز

 

 

وب سایت ائتلاف اصلاح طلبان

http://www.baharestan8.com/

به امید پیروزی

همراه شو عزیز

 

خاتمی:

آزادی یعنی اینکه مردم بتوانند حکومت را خود انتخاب کنند، ‌از حکومت بازخواست کنند و اگر حکومت نتوانست به خواسته‌هایشان پاسخ گوید، بتوانند بدون توسل به زور آن را عوض کنند.

 

کاشکی قضاوتی قضاوتی در کار بود

دست بردار، از این میکده سربه سری

پای بگذار به اون راهی که فک کنی بهتری . . . که فقط فک کنی بهتری

دست بردار، و برو، ول کن این خم ساغری

ای عشق با تو حرف می زنم، ای رنج مگر آجری


بیچاره ما، که پیش تو از خاک کمتریم

ما را به غم تو، نه خاک ،و نه حفظ بهشت است

ای درد تو بخور این راه را کلآ ، که ما نخواستیم داوری..

ای کاش، ای کاش، ای کاش. . . داوری، داوری، داوری. . . درکار ، درکار، درکاربود . . .

کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . .

 

 بگذار تا مقابل کوی تو دیگری ، دزدیده بر شمایل خوب تو بنگریم

حلقه بر در می زنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم

ای کاش، ای کاش، ای کاش . . . داوری، داوری، داوری. . . در کار ، در کار ، در کار بود

حلقه بر در می زنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم


دست بردار، از این میکده سر به سری

پای بگذار به اون راهی که فک کنی بهتری . . . که فقط فک کنی بهتری

دست بردار و برو، ول کن این خم ساغری

ای عشق با تو حرف می زنم، ای رنج مگر آجری

 

زمانه به ما هیچ ندادست یاوری

خورشید به ما هیچ نکردست مادری

درد می پیچد در دل مان یکهو، بی هیچ ندانیم انگار چیزی در سر

چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم ؟ شکایت کجا بریم ؟

ای کاش، ای کاش، ای کاش . . . داوری، داوری، داوری . . . در کار ، در کار، در کار بود

کاشکی، کاشکی، کاشکی . . .قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار ، درکار ، در کار بود .


گفتی ز خاک بیشترن، اهل عشق من

از خاک بیشتر نه،  که از خاک کمتریم

ای کاش، ای کاش، ای کاش . . . داوری، داوری، داوری . . . در کار ، در کار ، در کار بود

کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار ، در کار ، در کار بود

فرصت کوتاه بود، و سفر جانکاه
اما  یگانه بود و هیچ کم نداشت
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار ، در کار ، در کار بود
ای کاش، ای کاش، ای کاش . . . داوری، داوری، داوری . . . در کار ، در کار ، در کار بود

 

داستان نا تمام

نوشته زیر بخشی از یک داستان نا تمام ام است مربوط به ۲ سال پیش. به طور اتفاقی جایی میان نوشته ها پیدایش کردم. شاید یک روز تمام اش کنم. نمی دانم اما اگر دلتان خواست در تمام کردنش کمکم کنید. ممنون

----  -----

جریانات همه از نام داستان این احمق آغاز گردید. اسم داستانش را گذاشته بود "رویای نیمه شب غم زده" و همه جا با افتخار از آن یاد می کرد. من از همان اولش هم در کل قضیه تردید داشتم. یعنی رفاقت غیر منتظره اش با آن دخترک خیابان شانزدهم و کمی بعد تر خبر چاپ داستانش همگی گواه بر آن بود که یک جای کار می لنگد.

آن روز زودتر از همیشه سر و کله اش پیدا شد. خیلی خسته بود و یکراست رفت سر یخچال، قرص استامینیوفن را بالا انداخت، یک بطری آب سر کشید و روی  کاناپه ولو شد.

گفتم: سلام، چیزی شده؟

مخم داشت سوت می کشید. شب قبل تا صبح روی پایان نامه ام کار می کردم و تا همین نیم ساعت پیش سر کار بودم. امروز لز آن روزهای سگی بود.

گفتم: سلام، طوری شده؟

یادم نمی آید چی شد که  سال آخری با این احمق هم خانه شدم. اصلا مگه همان محمود و سهیل چه مرگشان بود که آمدم و گیر این دبوانه افتادم. حماقت هم اندازه ای دارد.

گفتم: نمی خواهی بگی چه مرگت شده؟

سیگاری روشن کرد و پک عمیقی کشید و به سرفه افتاد. همیشه چس دود می کرد و تا می خواست ادای دودی ها را در بیاورد به گه خوردن می افتاد.

گفت: دعوتم کردن به یک مهمانی.

گفتم: خب؟ همه اش همین بود؟

مهمانی؟

سوال احمقانه ای کردم. خب مهمانی هم برای خودش اهمیت زیادی داشت. وقتی سروش می گفت مهمانی حتما منظورش یک جور مراسمی بود که من از آن اطلاع دقیقی نداشتم. تو این شهر که آشنایی نداشت. جمع دختر و پسرها هم که مهماااااانی نبود یک مهمونی ساده و خالی بود. فقط می ماند همان مراسمی که نمی دانستم چیست و هرگز به آن دعوت نشده بودم و سروش هم از آن حرفی نزده بود.

گفتم: نگفتی به چه جور مهمانی ای دعوت شده ای؟

سروش قد متوسط، صورت سوخته و اخلاق گهی داشت. آن قدر عوضی و تنه لش بود که همه ی دخترها عاشقش شوند.

همیشه لبخند احمقانه ای از لب و لوچه اش آویزان بود. یک شلوار جین نخ نما و تیشرت نخی به تن می کرد. اگر من کتانی ام را خودم به پا می کردم با دمپایی بیرون می رفت. همیشه جیب هایش خالی بود. یک بار هم ندیدم که پول شام را حساب کند. وقتی با من بیرون می رفت من جورش را می کشیدم.

روی هم رفته خیلی دوستش داشتم. با همه ی کثافت کاری ها آدم جالب توجهی بود.

گفتم: چه کسی دعوتت کرده؟

- سپیده!

سپیده همان دختر خیابان شانزدهم بود. یک بار دیده بودمش. سروش عادت داشت وقتی با یک دختر آشنا می شد اولین قرارش را جایی می گذاشت که من هم آن دختر را ببینم. هیچ وقت در مورد دوست دخترهایش با من حرفی نمی زد یا نظرم را نمی پرسید فقط دوست داشت من هم آن ها ببینم. هیچوقت سر از کارهایش در نمی آوردم اما چون می دانستم رابطه اش با این دخترها بیشتر از چند ماه به طول نمی انجامد و فرا تر از یک مهمانی یا یک شب هم خوابی نمی رود اهمیتی به این موضوع نمی دادم.

 

 

This is You

 

با اداي احترام به نويسنده محترم وبلاگ "پشت در پاييز" مطلب زير جاي گزين پست قبلي تحت عنوان "هر آن چه شما در باره سكس مي خواهيد بدانيد!" مي شود.

با اميد به زدودن كدورت هاي احتمالي

 

 

 

This is you.

                  

Eyes closed,

out in the rain.

                  

You never thought you'd be doing

something like this.

                  

You never saw yourself as,

                  

l don't know

how you'd describe it, as...

                  

like one of those people

                  

who like looking up at the moon,

                  

or who spend hours gazing at

the waves or the sunset or...

 

l guess you know what kind of people

l'm talking about

                  

Maybe you don't

                  

Anyway, you kinda you kinda

like it being like this,

 

                   

fighting the cold

                  

and feeling the water seep

through your shirt

 

and getting through to your skin.

                  

And the feel of the ground

 

growing soft beneath your feet

 

and the smell.

 

And the sound of the rain

hitting the leaves.

 

All the things they talk about

in the books that you haven't read.

 

This is you.

 

Who would have guessed it?.

 

You.

 

 

                  

Lesson  .

 

 

 

---   ----   -----

   

                  

l guess by the time you get this tape

you'll know that l'm dead

and, well, all that...

Maybe you're angry with me,

or hurt or sad or upset

or maybe you're all of it together.

l just want you to know

that l fell in love with you.

l didn't dare tell you 'cause

l thought you kind of knew,

and l didn't realize

l had so little time.

Actually, time is the one thing

l haven't had enough of recently.

Life is so much better

than you think, my love.

l know, because

you managed to fall in love with me

even though you saw,

what was it,

you said ten per cent?.

Five maybe?

Maybe if you'd seen it all,

you wouldn't have liked me.

Or you would have liked me

in spite of everything.

l guess we'll never know.

Oh, and one last thing... Lee,

for God's sake

just paint your walls

and buy some furniture.

Alright? l don't want

the next woman you take home

to get the wrong idea about you

 

   

                  

and run off before she gets

a chance to know you.

Not everyone's as crazy

as l am.

   

                  

l loved dancing with you.

 

Losing My Religion

      

                 

 Life is bigger

 It’s bigger than you

 And you are not me

 The lengths that I will go to

 The distance in your eyes

 Oh no I’ve said too much

 I set it up

 

 That’s me in the corner

 That’s me in the spotlight

 Losing my religion

 Trying to keep up with you

 And I don’t know if I can do it

 Oh no I’ve said too much

 I haven’t said enough

 I thought that I heard you laughing

 I thought that I heard you sing

 I think I thought I saw you try

 

 Every whisper

 Of every waking hour i’m

 Choosing my confessions

 Trying to keep an eye on you

 Like a hurt lost and blinded fool

 Oh no I’ve said too much

 I set it up

 

 Consider this

 The hint of the century

 Consider this

 The slip that brought me

 To my knees failed

 What if all these fantasies

 Come flailing around

 Now I’ve said too much

 I thought that I heard you laughing

 I thought that I heard you sing

 I think I thought I saw you try

 

 But that was just a dream

 That was just a dream

 

**R.E.M

 

 

شعر

 

همیشه به آن که دوستم دارد

رشک برده ام

و به ان که دوستش دارم

نیز.

هوای خانه طوفانی ست

پنجره ها نم پس می دهند

زمستان از راه رسیده است

چقدر جوانی نکرده پیر شده ام!

 

آذرماه ۸۶

 

آرزوهايت بلند بود

دست هاي من كوتاه

تو نردبان خواسته بودي

من صندلي بودم

با اين همه

فراموشم مكن

وقتي بر صندلي فرسوده ات نشسته اي

و به ماه فكر مي كني

 

 

 

حافظ موسوی

هنر و زيبايي

 

زلف بر باد نده، نده، نده ...

 

 

يك روز ز شيدايي، بر زلف تو آويزم م م م م ...

زهرا امير ابراهيمي

لیلاج


گفت برمی‌گردم،
و رفت،
و همه‌ی پُل‌های پشتِ‌سرش را ويران کرد.


همه می‌دانستند ديگر باز نمی‌گردد،
اما بازگشت
بی‌هيچ پُلی در راه،
او مسيرِ مخفیِ بادها را می‌دانست.


قصه‌گوی پروانه‌ها
برای ما از فهمِ فيل وُ
صبوریِ شتر سخن می‌گفت.
چيزها ديده بود به راه وُ
چيزها شنيده بود به خواب.


او گفت:
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.
رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!
او گفت:
تنها شغال می‌داند
شهريور فصلِ رسيدنِ انگور است.


ما با هم بوديم
تا ساعتِ يک و سی و دو دقيقه‌ی بامداد
با هم بوديم،
بلند شد، دست آورد، شنلِ مرا گرفت و گفت:
کوروش پسرِ ماندانا و کمبوجيه
پيشاپيشِ چهارصدهزار سربازِ پارسی
به سوی سَدِ سيوَند راه افتاده است.
بايد بروم
فقط من مسيرِ مخفیِ بادها را بَلَدم.

 

سید علی صالحی -- -- --